
کربلا شد مدینه مجتبی دلغمینه غصّه دارد به سینه، غصّه دارد به سینه آمده ابن الحسن گردد فدایی در دلش دارد عجب شور و نوایی یادِ بابا کرده و گشته هوایی کرده دشت کربلا را مجتبایی کربلا شد مدینه مجتبی دل غمینه غصّه دارد به سینه، غصّه دارد به سینه نور عینی حسین جان یا حبیبی حسین جان... میرود اما زره بر پیکرش نیست جوشنی اندازهی بال و پرش نیست غیر عمّامه که چیزی بر سرش نیست غیر دشمن یاوری دور و بَرش نیست میرود سوی اعداء، بر تنش کرده اما رَخت دامادیاش را، رَخت دامادیاش را کربلا شد مدینه مجتبی دل غمینه غصه دارد به سینه، غصّه دارد به سینه نور عینی حسین جان یا حبیبی حسین جان... او رجز خواند و بهپا کرد شور و غوغا زنده شد با جملههایش یاد بابا زادهی شیر جمل خوانَد خودش را از تبارِ حیدر است فرزند زهرا بشنو دشمن صدایم، غرق شور و نوایم زادهی مجتبایم، زادهی مجتبایم نور عینی حسین جان یا حبیبی حسین جان...