نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

یه دختری تو خیمهها خواب اسیری میبینه خواب میبینه رو صورتش گرد یتیمی میشینه خواب میبینه گهواره رو دارن به غارت میبرن بچهها رو تو قتلگه برا زیارت میبرن خواب میبینه تنگه غروب خیمهها ور میسوزونن راه فرار بسته شده بچهها رو میسوزونن خواب میبینه که نیمه شب گمشده تو بیابونا یه بانوی قد خمیده میگه بیا بیا بیا خواب میبینه که روی ماه جوهر نیلی میزنن نانجیبا تو قتلگاه عمه رو سیلی میزنن خواب میبینه محاسنِ بابا تو دست دشمنه به زیرِ دشنه ی عدو چه دست و پایی میزنه خواب میبینه سر بابا رو نیزه قرآن میخونه میخواد لباشو ببوسه نمیتونه نمیتونه خواب میبینه سوارهها گوشوارهها رو میبرن خواب میبینه جلو چشاش سر بابا رو میبُرن
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد