من آن شمعم که آتش بس که آبم کرد خاموشم
سید مجید بنی فاطمهپسندیدن30
بازدید3.4K
من آن شمعم که آتش بس که آبم کرد خاموشم همه کردند غیر از چند پروانه فراموشم اگر بیمار شد کس گل برایش میبَرند و من به جای دستهگل باشد سرِ بابا در آغوشم پس از قتل تو ای لبتشنه، آب آزاد شد بر ما شرار آتش است این آب، بر کامم نمینوشم تو را در بوریا پیچند و جسم من کفن گردد به جان مادرت هرگز کفن بر تن نمیپوشم دوباره از سقیفه دست آن ظالم برون آمد به ضرب تازیانه قاتلت میکرد خاموشم فراق یار و سنگ اهل شام و خندهی دشمن من آخر کودکم، این کوه سنگین است بر دوشم نگاه نافذت با هستیام امشب کند بازی گَه از تن میستاند جان، گَه از سر میبَرد هوشم **** همه موسم تفرّج به چمن روند و صحرا تو قدم به چشم من نِه، بنشین کنار جوی