نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

چهرهام را که عمّه میبوسید گریه میکرد و داشت زمزمهای علتش را زِ عمّه پرسیدم گفت خیلی شبیه فاطمهای راست است این که گفتهاند به من مادرت سیلی از کسی خورده چه از او سر زده، مگر او هم مثل من اسمی از پدر برده یاد داری مدینه موقع خواب دست تو بود، بالش سر من روی دو پلک من، دو انگشتت که بخواب، ای عزیز دختر من یاد داری که صبح و شب هرگاه میشدی بر نماز آماده دخترت میدوید و میدیدی مُهر آورده است و سجّاده خاطراتیست خواندنی اما حیف، دفتر سه برگ دارد و بس سطر آخر خلاصه گشته به خواب دخترت شوق مرگ دارد و بس
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد