چشم انتظارِ لعلِ لبِ خیزرانیَم
حاج حسن خلجپسندیدن1
بازدید2K
چشم انتظارِ لعلِ لبِ خیزرانیَم کز آن دوباره دخترِ بابا بخوانیَم جانم به لب رسید، مرا با خودت بِبَر بیزار از فراق و از این زندگانیَم معجرم را بکشند از سر بشکستۀ خود تو ببینی که چونان پیرزنان گردیدهام با هر اشاره زخمِ تنم گریه میکند چیزی نمانده از بدنِ استخوانیم ***