نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

اینجا بهانههای زدن جور میشوند کافیست زیر لب پدرت را صدا کنی کافیست یکی دو بار بگویی گرسنهام یا نالهای به خاطرِ زنجیرِ پا کنی اصلاً نه، بیبهانه زدن عادت همه است حرف گرسنگی نزدم باز هم زدند دیدم که بر لبان تو میخورد پشت هم چوب تری که قبل لبت بر سرم زدند آنقدر پیش طفل تو خیرات ریختند نانهای خشک خانهشان هم تمام شد امروز هم به نیت تفریح آمدند عمه کجاست چادر من؟ ازدحام شد صبح و غروب و شام که فرقی نمیکند ما را خلاصه غالب اوقات میزنند یکدرمیان به روی من و عمه میخورد سنگی که سمت خیمۀ سادات میزنند از آن شبی که زجر مرا دست عمه داد لکنت زبان من، نه، مداوا نمیشود پیر زنی که موی مرا میکشید گفت: زلفی که سوخته گرهاش وا نمیشود دستی بکش به زبری رویم که حق دهی نامردهای شام چه مردانه میزنند دیدم به روی نیزه و پرسیدم از عمو دارند حرف کار که در خانه میزنند؟ شاعر: حسن لطفی ***
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد