به سرت سر رسيده ام برخيز
حاج حسن خلجپسندیدن65
بازدید7.2K
به سَرَت سَر رسیدهام، بَرخیز یاسِ از شاخه چیدهام، بَرخیز گشته از زخمِ فُزون بانگِ تَکَل یا عسل آورده لبهایت من نگویم گفتگو کُن با عمو یک عمو زان غنچهی لبها بگو سیزده سال انعکاسِ حسن پسرِ قَد کشیدهام بَرخیز من جوان مُردهام بِمان پیشَم خستهام، قد خمیدهام بَرخیز با تَنَت در بَرابَرَم چه کُنم شرمگینِ برادرم چه کُنم بعدِ اکبر زندگی نَنگ است نَنگ این دلِ سوداییام تَنگ است تَنگ ای غریب حسین...