نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

شبا که خوابتو میبینم، تو خواب چشام میسوزه بابا اگه منو ببینی، دلت برام میسوزه بابا دعا کن، تموم شه دردم شب تا سحر من، خون گریه کردم بیا بغلم کن تا من، دورت بگردم بابام به قولش، عمل میکنه میاد و منو باز، بغل میکنه امشب مهمون دارم، مهمونم ماهه تا سحر بیدارم، بابام تو راهه... تو را آوردهام اینجا، که مهمان خودم باشی شب آخر روی، زلف پریشان خودم باشی من از تاریکیِ شبهای این ویرانه، میترسم تو را آوردهام، خورشید تابان خودم باشی فراقت گرچه نابینام کرده، باز میارزد که یوسف باشی و در راه کنعانِ خودم باشی پدر نزدیک بود امشب کنیز خانهای باشم به تو حق میدهم پارهگریبانِ خودم باشی اگر چه عمّه دلتنگ است اما عمّهام راضی است که تو این چند ساعت را به دامان خودم باشی از این پنجاه سالِ تو، سه سالش قسمت من شد یک امشب را نمیخواهی پدرجانِ خودم باشی سرت افتاد و دستی از محاسنها بلندت کرد بیا خود مهمان کنج ویرانِ خودم باشی سرت را وقت قرآن خواندنت بر تشت کوبیدند تو باید بعد از این، قاری قرآن خودم باشی اگرچه این لبی که ریخته، بوسیدنش سخت است تقلّا میکنم یک بوسه، مهمان خودم باشی
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد