
زندانیای که غیرِ خدا در نظر نداشت عمری شکنجه دید و کس از وی خبر نداشت هر روز روزه بود ولی وقت شامگاه جز تازیانه قوت و غذایی دگر نداشت بدتر از تیرگیِ زندانم هست بیمهریِ زندانبانم هر زمانی که به زندان آید تا رَود بر لبِ من جان آید یا فاطمه به جانِ تو سوگند، روزگار زندانیای از عزیزِ تو مظلومتر نداشت ممنوع بود کس به ملاقات او رود یا نه عزیزِ مانده به زندان، پسر نداشت جان داد با شکنجه ولی مصلحت چه بود زنجیر را زِ گردنِ مجروح برنداشت جسمش به تخته پاره به دوش چهار کس آن روز، روزگار مسلمان مگر نداشت؟ **** سری به نیزه بلند است در برابرِ زینب خدا کند که نباشد سرِ برادرِ زینب