
ای جانِ جهان، جهانِ جان ادرکنی قیّوم زمین و آسمان ادرکنی ای زنده کنندهی مسیحا الغوث یا مهدیِ صاحبالزمان ادرکنی **** ای خاکِ کاظمینِ تو عطر بهشت من ای مِهر تو زِ روز ازل در سرشت من بنوا و فخر نوکریات سرنوشت من بذر ولایتِ تو در آغاز، کِشت من با مدح توست زنده دل و جانِ ما همه ای موسیِ مسیح دَم آل فاطمه ما سائل و تو دست عنایاتِ داوری ما بندهی حقیر و تو مولا و سَروری هر سلسله به سلسلهها یار و یاوری بابالحوائج هستی و موسی بنِ جعفری بابُالنجاة، قبلهی حاجات ما تویی جانِ دعا و روح مناجاتِ ما تویی آقای من! تو شمعِ جمع محفلِ اولاد آدمی تو هفتمین امام به خَلق دو عالمی روح مصوّر هستی و جانِ مجسّمی هم بحرِ هفت دُرّی هم دُرّ شش یَمی آن جا که هست مهرتابِ حیات ما تبدیل بر ثواب شود سیّئات ما ای دل به دوستی تو بیت الولای ما ای کاظمین تو نجف و کربلای ما بر غرفه ضریح تو دست دعای ما صحن تو مروه و حرم تو صفای ما ما را بُود هوای طواف حریم تو ای جود اهل بیت به دست کریم تو تو موسیٖ ولایتی و حبس طور تو تا بد به دل ز قعر سیه چال نور تو خیل ملک ستاده به ختمت حضور تو خلوت سرای حبس پر از شوق و شور تو ظاهر اگر چه سلسله بر دست و پای تو زنجیر نُه سپهر به دست ولای تو یوسف به جسم و پیراهنت بوسه میزند یعقوب بر لب و دهنت بوسه میزند گل بر لطافت سخنت بوسه میزند زنجیر هم به زخم تنت بوسه میزند در ذکر شامگاه تو پوشیده راز شب ای عاشق طنین دعایت نماز شب افلکیان غلام کمر بسته ی تو اند مردان جود صاحب پیوسته تو اند اهل کمال بنده ی وارسته تو اند مبهوت ذکر و ناله ی آهسته تو اند وقتی که لب برای دعا باز میکنی در حلقه های سلسله پرواز میکنی در ابتدا مظهر خلاق داوری در کظم غیر وارث شخص پیمبری در حلم مجتبی ای و در صبر حیدری حقا که نجل فاطمه موسی ابن جعفری دین من و تجلی ایمان من تویی توحید و ذکر و محشر و میزان من تویی ای میوه های نخل دعا اشک جاری ات هر شب نماز عاشق شب زنده داری ات رویت به خاک و چرخ پی خاکساری ات مبهوت گشته سلسله از بردباری ات باران اشک بر رخ چون لاله ی تو بود هنگام گریه سلسله هم ناله ی تو بود دردا که گشت خاک سیه چال بسترت دشمن به حبس تیر چه آورد بر سرت مانند شمع سوخته شد آب پیکرت ای کاش بود حضرت معصومه در برت در غربت تو سلسله ها داد میزدند بر زخم گردنت همه فریاد میزدند پیوسته بود نام خداوند بر لبت میبرد دل ز سلسله ها ذکر یا ربت میسوخت قلب مرغ شب از ناله ی شبت آخر غروب کرد غریبانه کوکب ات با زهر کینه زخم درونت صبح چاره شد در ماتم تو قلب رضا پاره پاره شد ای نور دیده گوشه زندان خوش آمدی بر دیدن پدر تو پسر جان خوش آمدی بر لب رسیده جانم و از دیده رفته نور نورم به چشم و بر لبم ای جان خوش آمدی زنجیر و بند کین سر و سامان من نبود امشب مرا بر این سر و سامان خوش آمدی تو ضامن غُرَبایی و من غریب مهمان من ای ماه من به شام غریان خوش آمدی