نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

از خون به دست خویش حنا میکشم بیا هـر لحظه انتظارِ تو را میکِشم بیا در حجله پیشِ پایِ تو پا میکِشم بیا چه حسرتی برایِ عبا میکِشم بیا دور و برم بدونِ تو آشوب میشود گلزارِ تشنهی تو لگدکوب میشود معنا نداشت با تو یتیمی برای من از بسکه داشتی همهگونه هوایِ من دیگر نمانده جوهرهای در صدایِ من شنهای داغ پُر شده از ردِّ پایِ من تنهائیات در آتشِ آهم مقیم کرد دیدی مرا دچارِ بلائی عظیم کرد تغییر کرده شکلِ سَرم، زودتر بیا سرنیزه رفت تا جگرم، زودتر بیا در معرضِ دو چشمِ ترم زودتر بیا شد تکّهتکّه بال و پرم زودتر بیا تا قابلِ شناختنم، از حرم بیا تا سهمی از تنم ببرد مادرم بیا بر روی گیسوی پر از خونش رنگِ خونابه نیست، رنگِ حناست آخر این نوجوانِ بی حِجله تازه دامادِ سیدالشهداست گر کلامی به لب نمی آرد گر عمو را شکسته می خواند در مسیر صدای بی حالش استخوان مزاحمی دار ] این قومِ غیظکرده مرا بیهوا زدند در حجله استخوانِ جناقم به جایِ قند سائیده شد به هم وسطِ آن بگوبخند این تار و پود ریخته پاشیده را ببند وقتی فشار رویِ گلو سخت میشود کمکم اَدایِ لفظِ عمو سخت میشود [ بيا شوق مرا ضرب المثل كن تمام ظرفهايم را عسل كن براي آنكه از دستت نريزم مرا آهسته آهسته بغل كن سرم شوق سفر دارد عمو جان دلم میل سفر دارد عمو جان تمام سنگها بر صورتم خورد يتيمي دردسر دارد عمو جان گُل ِ پژمرده پژمردن ندارد ز پا افتاده پا خوردن ندارد مرا بگذار عمو برگرد خيمه تن پاشيده كه بردن ندارد گفتند بو کشیدن گل مرگ مؤمن است بوی خوش دهان تو جان مرا گرفت چون کندوی عسل بدنم رخنه رخنه شد این نیش های نیزه توان مرا گرفت رفتم که فاش پدر خوانمت عمو سمِ فرس رسید و دهان مرا گرفت ] ***
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد