غم میوزید شادیِ ما مختصر کند شب میرسید کامِ مرا تلختر کند کو مَحرمی که بر درِ این خانه سر زند؟ کو مرهمی که بر جگرِ ما اثر کند؟ مادر که میرود همهی خانه بیکساند مادر که هست خنده از اینجا گذر کند باشد، مریض هم شده باشد به خانهات کافیست در نماز که چادر به سر کند او هست نانِ تازه و گرمیِ خانه هست کافیست در قنوت دعایی اگر کند من روضهخوانِ خویشم و دیدی که روزگار آتش نکرد آنچه که غم با جگر کند نامردِ شهر با همهی ولگردها رسید تا که تمام قصّهی دیوار و دَر کند گردن کشید دید علی نیست شیر شد تا بیخیال طعنه زند خنده سر کند اول قبالهی فدک از دست ما گرفت میخواست تا غرور مرا خُردتر کند محکم گرفته مادرِ من چادرش، ولی فرصت نشد که دست به رویش سپر کند عمداً میان تنگیِ کوچه کشیده زد تا ضربِ دست او دو برابر اثر کند یک تن میان چند نفر حرفِ ساده نیست مادر زدن به پیش پسر حرف ساده نیست