
شبِ شهادتِ زهرا علی به خود میگفت گل محمدیِ من چه زود پَرپَر شد، ای دنیا هر شب حسن در خواب میگوید مُغیره دست از سرش بردار کُشتی مادرم را داد از این درد که افتاده به جانم ای داد من زمینخوردهترین مردِ جهانم، ای داد من جوانم تو جوان پیر شدی، پیر شدم من عاشقترین مرد این جهانم زهرا حبیبهی دلم زود میافتد از این غم ضربانم ای داد نوزده سالگیات قسمت ما حیف نشد چشم خوردیم من و تازه جوانم ای داد من که لب دوختم اما جگرم را چه کنم میشود تا دو سه خط روضه بخوانم، ای داد همه شهر به افتادنمان خندیدند همه دیدند پاچید توانم ای داد هفت جای بدنت تا درِ مسجد بشکست