نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

تو را اینقدر هم که دارم خوشم بمان راضیام از علی رو بگیر بمان دست خود را به پهلو بگیر نبین چادرت رنگ و رو باخته لباس تو از خون، گل انداخته خودم چادرت را رفو میکنم لباس تو را شستشو میکنم تو ای شمع من سخت سو سو نزن ورم کرده بازوت، جارو نزن مرنج و مرنجان مرا اینهمه دم آخری نان نپز فاطمه برایت خودم پخت و پز میکنم در خانه را هم عوض میکنم تو با خس خس سرفههای شبت چه میآوری بر سر زینبت ما عشق را پشت در این خانه دیدیم زهرا در آتش بود، حیدر داشت میسوخت گفتم یکی نبود و چهل مرد آمدند قصه نگفته قصهی مادر تمام شد بابا کشید پارچه را روی مادرم دستی به هم زد و گفت که دیگر تمام شد
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد