
تو را بردند نامردان از این زندان به آن زندان شدی با خونِ دل مهمان از این زندان به آن زندان شنیدم در غل و زنجیر با توهین پی در پی تو را انداخت زندانبان از این زندان به آن زندان مناجاتت دو چندان شد، پس از هر سجدهات رفتی صدای جذبهی قرآن از این زندان به آن زندان به جای آه و نفرین، ذکر میگفتی و جاری شد دعای بارش باران از این زندان به آن زندان عبایت را کشیدند و امان از هتک حرمتها شدی حیران و سرگردان از این زندان به آن زندان سر افطار، خوردی تازیانههای محکم را به جای آب و قدری نان از این زندان به آن زندان به دست سِندی بنِ شاهِک ملعون، زمین خوردی بمیرم با تنی لرزان از این زندان به آن زندان سکوت و کظم غیظت، زهر دشمن را دو چندان کرد چه مظلومانه دادی جان از این زندان به آن زندان به یاد جدّ لبتشنه، گلویت سوخت و خواندی فدایت ایّها العطشان از این زندان به آن زندان