
تو آن صحیفهی صد پارهای که بِنوشتند هزار و نهصد و پنجاه زخم بَر بدنت روا نبود که هنگام خواندن قرآن سرَت به نِی بوَد و خون بریزد از دهنت ز گودترشدنِ قتلگاه دانستم زیاد طول کشیده دستوپازدنَت به هر طرف بروی میشویم همقدَمت حسین غصّه نخور میشوم شریک غمَت بمیرم و نگذارم زمین خورَد علَمت حسین یکتنه هستم مدافع حرَمت بَلاکِش تواَم، امُّالمَصائبَت هستم چه مادرانه برادر مراقبَت هستم هر آنچه را که نگفتی خودم خبر دارم بهجز تو چند برادر مگر دگر دارم؟ اگر اجازه دَهی تیر و نیزه بَردارم نشان دهم به همه مثل تو جگر دارم ببین که دختر حیدر چهکار خواهد کرد ببین که شمر چگونه فرار خواهد کرد غلامها همه پای امیر میمیرند به هر کدام بگویی بمیر، میمیرند جوابِشان ندهی ناگزیر میمیرند مرا اگر که ببینند اسیر، میمیرند ***** مَخواه تا که نظاره کنند اسارت را چگونه صبر کنند آنهمه جسارت را؟! تو میدانی که سیلیخوردن مادر چه بددردیست حسن رو یادته از غصّه سیر شد یه سیلی تازه دید، تُو کوچه پیر شد میخواست کاری کنه، مادر زمین خورد برای کاریکردن خیلی دیر شد سیلیزدن، به یه مادر سخته اونَم پیشِ چشم پسر سخته عمداً مقابل پسر ارشدَش زدند زَنای خیمه رو موقعِ فرار ببینَن بیچادرن دِق میکنن اینا از نوادههای حسَنن زَنا سیلی بخورن دِق میکنن سیلیزدن، به یه مادر سخته اونَم پیشِ چشم پسر سخته