نگفته ام غم دل را نگفته بسیار است غمی که می کُشدم عاقبت غم یار است به یاد خواب رقیه به یاد حمله ی زجر۲ زمان خواب ، دو چشمم همیشه بیدار است تو را خدا جلویم گوسفند سر نبرید دلم ز دیدن این صحنه سخت بیزار است صدای گریه ی نوزاد می کشد ما را ! خدا کند که بخوابد ! رباب تبدار است نمی روم سر بازار دردسر دارد عذاب هر شب من ازدحام بازار است حصیر پهن نکردم به خانه ام اصلا حصیر روضه ی مکشوفه ی من زار است هنوز بعد چهل سال درد پا دادم هنوز بر کف پایم نشانی خار است آهای مردم ” اَذَلَّ عزیزنا ” یعنی محله ای بروی که هجوم اشرار است مقابلم به زن و بچه ام اهانت شد امان ز غربت مردی که بدگرفتار است