نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

دست بگذار به قلب نگرانم بابا بلکه آرام شود روح و روانم بابا چند وقت است صدایم نزدی دخترِ من چند وقت است نگفتم به تو جانم بابا نه تو هستی نه عمو و نه علیاکبر هست پس برای چه کسی شعر بخوانم بابا؟ بس که در راه دویدم بهخدا خسته شدم بغلم کن، روی پایت بنشانم بابا حرفهای بَدی امروز به من گفت یزید وای بند آمده از شرم زبانم بابا زجر ملعون به روی جای لبت سیلی زد چند شب تلخ شده طعم دهانم بابا گیسویم سوخته است و کف پام آبله زد بازویم نیز شکسته به گمانم بابا سینهات خلوتِ من بود و خرابش کردند چه کسی پای نهاده به جهانم بابا؟ **** سرم رفت از بس توی سرصدا سرم رفت از بس سرم داد زدن نگو که چرا موم سفیده آخه؟ خودت رو یه لحظه بذار جای من خواب دیدم که تنت رو زمین نفس میزدی گلوتو بُرید گریه کردم اومد منو زد همون که زدت موهامو کشید اون میدوید و من میدویدم اون میکشیدی و من میکشیدم **** حالا که جمعیم دور هم عمو رو هم صدا کنم چی؟ به موی من دستی بکِش شونه برات پیدا کنم چی؟ گوشواره نیست گهواره نیست با حرمله دعوا کنم چی؟ با روسری برا سرت عمّامه دست و پا کنم چی؟ جلوی دخترهای شاه روی منو زمین نندازیا بازیِ امروزشونه، بزنن منو با همبازیا هولم کنن و هُلم بدن، برا همین بخندن بعضیا این سنان از زجر بیادبتره، بیادبتره، بیادبتره زجر بگذره سنان نمیگذره، نمیگذره، نمیگذره بَدنم پُر شده از جای لگد، جای لگد، جای لگد شترش راه نمیرفت منو میزد
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد