نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

مشعل فروز ولایت، آیینهی کوثرم من زهرای زهرا خصایل، ریحانةُ الحیدرم من هر چند هستم به ظاهر، طفل یتیمی سه ساله حتی چهل سالگان را، در کودکی مادرم من طفلم ولیکن چه طفلی، طفل یتیمه حسینم یک فاطمه صبر و ایثار، یک زینب دیگرم من ناموس بیت الولایم، شام است کرب و بلایم با یک مدینه کرامت، یک کربلا لشگرم من با قامت کوچک خود، یک اسوهی استقامت با صورت نیلی خود، خورشید روشنگرم من یاقوت از دیده سُفتم، با مردم شام گفتم آخر چرا می زنیدم؟ فرزند پیغمبرم من پیوسته باب المرادم، شمشیر من تیر آهم هر قطره اشکم سپاهم، کی گفته بی یاورم من دشمن مرا هم کتک زد، بر چهره، مهر فدک زد فهمید از روز اول، بر فاطمه دخترم من دل آسمان میل دارد ببارد خرابه نشینیه ما، گریه دارد سرانگشت مشکلگشایم، ضعیف است که خار از کف پای من، دربیارد الا خیزران خوردهی مجلس تشت غم تو، گلوی مرا میفشارد بیا تا تماشاچیانت نگویند که این طفل آواره، بابا ندارد عجب روزگار عجیب و غریبیست یهودی مرا، خارجی میشمارد اصلاً رقیه نه، به خدا دختر خودت یک شب میان کوچه بماند، چه میکنی؟ اصلاً خیال کن که کسی دختر تو را در بین جمعیت بکشاند،چه میکنی؟ در بین ازدهام و شلوغی، بترسد و یک تن به او کمک نرساند، چه میکنی؟
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد