
اینجا شَرَف از قَدر بَر اَفلاک دارد در هر قَدَم، صد بَذرِ غم این خاک دارد اینجا بقیع و بُقعه، دلهای کباب است نورِ چراغش روزها هم آفتاب است خواهم زبانِ گفتن و گوشِ شنیدن امّا شنیدن کِی بُوَد مانندِ دیدن اینجا به روی خاک اگر سر میگذارند اولادِ زهرا مادری گُمگشته دارند اینجا چراغِ آلِطاها گشته خاموش مادر گرفته چهار فرزندش در آغوش خیزید و اِیسادات اینجا را بگردید دنبالِ قبرِ مخفیِ زهرا بگردید اینجا که دارد از غمِ حیدر حکایت زهرا حمایت کرده با جان از ولایت اینجا رُخِ خورشید چون شب گشته نیلی در کوچه پیشِ طفل، مادر خورده سیلی اینجا گرفته دست بر دیوار، زهرا وَز درد بوده تا سحر بیدار، زهرا اینجا علی تا صبح، شبها ناله میکرد ناله ز داغِ یارِ هجده ساله میکرد اینجا جوابی کس نداده بر سلامش نشنیده کس با گوشِ جانِ خود، پیامش دانی دلِ زائر چرا اینجا شکسته؟ مهدی کنارِ تُربتِ زهرا نشسته جُز گریه بَهرِ شیعه کاری نیست اینجا اَشکی که ریزَد اختیاری نیست اینجا خیزید اینجا دامنِ او را بگیرید وَز او سراغِ تُربتِ زهرا بگیرید اینجاست کز غم جانِ شیعه بَر لب آمد از کوچهها بوی حسین و زینب آمد در این زمین اُمُّالبَنین ماتَم گرفته ماتَم ز داغِ صاحبِ پرچم گرفته اینجا ز دشتِ کربلا برگشته زینب برگشته امّا بیبرادر گشته زینب اینجا نشان آوده دختر بَهرِ مادر پیراهنِ سوراخ سوراخِ برادر غم سوخت عبداللّٰه را و ساخت اینجا خود دید زینب را ولی نشناخت اینجا