نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

مثلِ نِینامهای اما زِ نوا افتادی بندِ تقدیر شدی دستِ قضا افتادی گونهات سُرخ ولی رنگ به رُخسارت نیست باز تَب کردی و از حُرمِ دما افتادی عزیزم،لبِ لبخندِ تو خشک است و ترک خورده گلم،پلکت افتاده و از ناز و اَدا افتادم عزیزم بغلی گشتهای از بس که شدی دست به دست مثلِ آئینهای اما زِ نوا افتادی بینفس،بیحرکت،بیرَمق از بیشیری جلویِ چشمِ تَرِ فاطمهها افتادی بعدِ شش ماه شب و روز بیابان گردی وسطِ معرکهی کرب و بلا افتادی دو سه روز است فقط گریه نمودی حالا حنجرت سوخته شاید زِ صدا افتادی گریهای کن،گریه کن جانبِ آئینهی من سنگ بزن عزیزم سینهی خشک مرا باز کمی چنگ بزن هر قدر میکشیم مصیبات بیشتر مشتاق میشویم به میقاتِ بیشتر این تیرها در آمدنش هم مصیبت است تو ذبح میشوی به مکافاتِ بیشتر کم دست و پا بزن که به هر یک تکان تو کرده است قاتلِ مباهات بیشتر عزیزم تو یک سری و یک بدن چند تکیه تیر پس خیمه میرویم به سوغاتِ بیشتر دیدند ماندهام چه کنم وقتِ کشتنش کَف میزدند جایِ مراعاتِ بیشتر خونَت برایِ روضهی محسن سَنَد شده دیگر نیاز نیست به اثباتِ بیشتر یک حرمله گلویِ تو را پاره پاره کرد وای از ربابِ بیکس و الوات بیشتر
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد