
از کربلا رنگ خوشی دیدم؟! ندیدم بی شیر ماندم، بین هر خیمه دویدم دیشب فقط تا صبح طفلم داد میزد خیلی خجالت از بنی هاشم کشیدم ای کاش این داغی که دیدم خواب باشد طفلم سلامت، محضر ارباب باشد گفتم: حسینم، حاضرم در بین این دشت... تشنه بمیرم، اصغرم سیراب باشد ولی مولای من حیران و سرافکنده آمد رو زد سوی دشمن ولی شرمنده آمد وقتی که بر میگشت با چشم پر از آب از لشگر دشمن صدای خنده آمد تیری در این لشگر نبود الا سه شعبه؟! چیدند آخر غنچهام را با سه شعبه ای حرمله انصاف داری بی مروت؟! اصغر سه شعبه! حضرت سقا سه شعبه؟! مانده حسینو کل آغوشش پر از خون صورت پر از خون، بر روی دوشش پر از خون چشمم پر از خون شد که شد از ضرب آن تیر شش ماههام از گوش تا گوشش پر از خون آه حسین باور کنم شش ماههی من، اصغرم رفت؟! از نعرهی تکبیر این لشگر سرم رفت خیلی مرا سوزانده این غصه که طفلم با حالت قهر آخرین بار از برم رفت وای حسین نشنیدم آخر، صحبت نشنیدهاش را بستند بر نی، حنجر پاشیدهاش را خیلی خجالت میکشم آبی بنوشم بر نیزهاش، دیدم لب خشکیدهاش را مَردم، منِ محزونِ غمدیده ربابم هم قافیه نه، همنشینِ آفتابم تا آب میبینم، سرم پایین میافتد هم قافیه نه، داغدارِ مشک آبم حسین