نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

دَم ظهر است زیرِ آفتابی به فکر آبی امّا نیست آبی چهقدر از صبح لالایی بخوانم دهانم زخم شد شاید بخوابی به لرز افتاد جسم نیمه جانت تَرک افتاد بر جان لبانت زبانم بند آمد از خجالت نگاهم خورد وقتی بر زبانت دعا کردم سرت آرام باشد همیشه پیکرت آرام باشد الهی تیرها دورت نگردد الهی حنجرت آرام باشد مبادا باز رویت را ببیند نگاهی رنگ و رویت را ببیند فقط دلواپس اینم عزیزم کمانداری گلویت را نبیند میان خیمه ماندم گریه کردم تو رفتی پای این غم گریه کردم خودت که پیش بابایی ولی من لباست را گرفتم گریه کردم خودت دیدی که نامردند، مادر برایت نیزه آوردند، مادر الهی رنگِ شادی را نبینند عجب آشفتهام کردند، مادر ***
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد