نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

باز هم نوبت آن است قمر درآید یکتنه آمده تا پشت پدر درآید آمده یارىِ بابا بکند اى جانم آمده بلکه از او نیز سپر در آید چون پدر تشنهلب است آب نمىخواست على این چنین از گل ارباب، پسر در آید به روى دست گرفته ست على را بالا یک نفر مرد از آن قوم مگر در آید حرمله چله رها کرد گلو درهم شد دادِ بى داد از آن دَم که خبر در آید آنقَدَر تیر فرو رفت که دیگر اصلا چارهاى نیست به جز اینکه ز پر در آید حرمله خیر نبینى چِقَدَر بى رحمى تیر بر قلب زدى تا ز کمر در آید
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد