میرود مثل حسن حیدر دیگر باشد انتقام نفس خستهی مادر باشد همهی جنگ سر دشمنی با علی است بی نقاب آمده تا که خود حیدر باشد ذوالفقاری است دوباره به سر مرهمها قاسم ابنِ پسرِ فاتحِ خیبر باشد سیزده ساله ولی خوب به او میآید که به فرزند علی مالک اشتر باشد آرزو داشته که تا چند صباحی دیگر ضرب تیغش به ابالفضل برابر باشد نوجوانیِ ابالفضل به صفین شده کشتههایش ولی امروز فراتر باشد ازرق شام نفهمید که در محضرِ او لحظاتی است که میچرخد و بی سر باشد آنچنان میمَنه و میسَره را ریخت بهم همه گفتند که شاید علی اکبر باشد کسی از ضربهی تیغش به سلامت نگذشت عجل کوفه و شام است و مقدّر باشد ***** دستت افتاده لب افتاده و سر افتاده عمویت دیده تو را و ز کمر افتاده همه با چکمهی جنگی ز تنت رد شدهاند بسکه امروز تنت بین گذر افتاده پشت لبهای تو دیگر پسرم سبز شده روی خشکیِ لبت خونِ جگر افتاده چشمهای حسنیِ تو نه بستهاست نه باز هر کسی دیده تو را یاد پدر افتاده باز انگار علی رفته اُهد برگشته باز انگار روی فاطمه در افتاده آسمانی شدهای که پُر ماه است عمو به رویت سُم فرسها چقدر افتاده مشتریهای تو با سنگ خریدند تو را عسلت ریخته و شیشه دگر افتاده