
بغض دارم چهقدر، حرف زدن ممکن نیست گریه افتاده سرِ سینه، سخن ممکن نیست هر دری را زدم و زود شنیدم که برو یاوری نیست در این شهر نزن، ممکن نیست با چه رویی بنویسم که غریبی برگرد با چه رویی بنویسم، ابداً ممکن نیست به نخِ معجرِ زینب قسم از این کوچه.. سنگ را تا نخوری، جان حسن ممکن نیست دیدهای تو وسط همهمۀ آن همه مرد وسط حادثهها، رفتن زن ممکن نیست ***