
از درد خونه تازه روان شد به روی خاک از بس كه با غلاف به پهلوي در زدند هر قدر گفت دختر پيغمبرم نزن از بغض و کینه فاطمه را بيشتر زدند اين جايِ دستهاي فلاني فقط نبود اين نقش را مُسَلَّمِ چندين نفر زدند ديدند كه با تو راه به جايي نميبَرَند نزديكتر شدند و سرت را به در زدند زهرا نبود آنكه بيافتد به روي خاک سيلي به صورتِ زن من بيخبر زدند