
نان بپز، نان تو را خوردن درستم کرده است از خواب وقتی پا شدم، دیدم پدر رفته گیرم سفر رفته، چرا خوب بیخبر رفته دستم دو روزی هست که بالا نمیآید من هم نمیدانم چرا، انگار در رفته اندازهی زلف در آتش رفتهی من گیسوت خاکستر ندارد احتمالاً تا آمدی پی بردهام هر کس که رفته بعد از سفر، حنجر ندارد احتمالاً دیدم حقیقت را به دست ساربان بود انگشتت انگشتر ندارد احتمالاً (از قافله جا ماندنم تقصیر من نیست اما سنان، باور ندارد احتمالاً)۲ آن گونه که سیلی به من زد زجر گفتم این بیادب دختر ندارد احتمالاً لگدی زد که خدا قسمت کافر نکند بدویدم عقب قافله و دارم کرد