
چنان زدن به هم روز و روزگار مرا گرفته دست خودش گریه، اختیار ما زن جوان که نباید عصا به دست شود گرفت جور فلک لذت بهارِ مرا شکسته است غرورم میان این خانه شکسته است سرِ یارِ خانهدار مرا نفس نداشت ولیکن به من نفس میداد بستری بود ولی هم سخن خوبی بود جریان داشت در این خانه صدای من و او بستری بود ولی نبض دلم دستش بود ما از این زندگی ساده که راضی بودیم و رضا بود خدا هم به رضای من و او هدف اصلی دشمن، من و زهرا بودیم کشته شد محسنِ من به جای من و او نفس نداشت ولیکن به من نفس میداد و باز کرد گرههای سخت کار مرا رشید خانهی من خمیده گردیده که آب کرده جراحات، تنِ نگار مرا قرار بود که با هم دوباره حج برویم به هم زدن حسودا، من و قرار مرا (بدون فاطمه بودن نمیخورد به علی خدا زیاد کند طول عمر یار مرا) 2 یا زهرا.....