
سِزد گردند خون در پای اشکِ دیدهام دلها که فرزندم زِ دستم رفت میخندند قاتلها زِ جا خیز ای امید کاروانِ دل که از فردا تو باید عمّه را یاری کنی تو باید عمّه را یاری کنی در طی منزلها تنت امروز پیش من، سرت فردا به نوک نِی نماید سایهبانی عمّهها را گرد محملها گمان مدار که گفتم برو دل از تو بریدم نفس شمرده زدم همرهت پیاده دویدم ولدی محاسنم به کف دست بود و اشک بر چشم گهی زِ جای پریدم گهی به خاک فتادم اگر چه بردن جسمت به عهدهی پدر است حساب کردم و دیدم که کار صد نفر است