
با آنکه ذرّه را به نَظَر آفتاب کرد بادِ صبا بگو که به ما هم نَظَر کند شب آمدهست و باز زلیخا نشسته است شاید دوباره یوسف از اینجا گذر کند باشد به اِلتماسِ زلیخا مَحَل نده پس لااَقَل بگو که چه خاکی به سَر کند در را به هم زدند بههم ریخت زندگیش با این حساب با چه دلی رو به در کند؟ باید از این به بعد علی بِینِ گریهاش فکری به حالِ خندهی آن چِل نفر کند **** دیگر ز میوهی فَدَکِ تو نمیخورم بعد از بَنفشگیِ تَنَت اِیبهارِ من از دخترت نپرس فقط گریه میکند من غمگسارِ اویم و او غمگسارِ من حَلّالِ مشکلاتِ علی! بعدِ رفتنت پیچیدهتر شده گِرِهی کار و بارِ من دارم سَرِ مزارِ تو از حال میروم حرفی بزن قرار بگیرم، قرارِ من! **** من گرفتارِ غم و هَمِّ توام دیده بگشا من پسرعَمِّ توام هرچه خواهی رو بگیر امّا نرو دست بَر پهلو بگیر امّا نرو مَرهَمی خرجِ دلِ چاکَم کنید همرَهان! همراهِ او خاکم کنید