یک سلام گرم از این بیسرو سامان شده به همان آقا که در کوه و کمر حیران شده عید قربانت مبارک ای به قربان سرت کوفیان با کُشتنِ من عیدشان قربان شده ماندهام از بچههایم بیخبر دلواپسم من نمیدانم بدون من چه با طفلان شده نه غذایم میدهند اینها نه آبم میدهند غم مخور گفتم بدانی که چه با مهمان شده گیسوانم دستپیچِ بچههای کوچههاست پیکرم بین گذر بازیچهی طفلان شده