نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

به عشق تو ای یار گفتم حسین همین اول کار گفتم حسین خداییش این یازده ماه را به امید دیدار گفتم حسین شنیدم حبیب عاشق روضهاست نیابت ز انصار گفتم حسین نماز همه برکت خون اوست که در سجده بسیار گفتم حسین شفا از حسین و دوا از حسین به بالین بیمار گفتم حسین به کوری هر کس نمیخواهدش چه خواب و چه بیدار گفتم حسین حسن دست روی سر من کشید از آن شب که یک بار گفتم حسین ز گهواره تا گور من نوکرم بریدم ز اغیار گفتم حسین به روی دلم حسرت کربلاس سحر با دل زار گفتم حسین سر کوچه بازار سنگت زدند سر کوچه بازار گفتم حسین اگرچه خستهی راهم ولی از دیدنت هرگز کشیدم دست از عالم ولی از دامنت هرگز حواسم هست از مکه که زیر لب دعا داری نگاهت میکنم هر لحظه لا حول و لا داری در این پنجاه سال از عمر من دنیا به کامم بود کنارت هرکجا بودم بدان بیتالحرامم بود چه در کعبه چه در صحرا ببین پروانهات هستم تو من را میشناسی تکیهگاه شانهات هستم خودت میدانی از مِهرت سر قربان شدن دارم به هر جایی که خیمه میزنی آنجا وطن دارم نگاه عاشقت آیینهدار مادرم کردهاست عجب تقدیر شیرینی غمت دربهدرم کردهاست بیابانی که من دیدم شبیه شهر کوفه نیست پُر از خار مغیلان است و ردّی از شکوفه نیست کجا آوردهای ما را به مهمانی نمیآید پُر از خاک است این صحرا و بارانی نمیآید هم این که بقچه بستم ناگهان راه گلو سَد شد نگاهم خورد بر پیراهنت ترسم مُشَدَد شد نمیخواهم بیاید خم به ابرویت حسین من و یا این که بیافتد باد در مویت حسین من صدای خستهات بین قنوتت میکند آبم تمام اهلبیت من سکوتت میکند آبم فقط تو ماندهای از خاطرات دردهای من پریشانم مکن ای خمسهی آلعبای من نمیدانم چرا اینجا دلم آشوب میگیرد مخواه اشکم شود جاری دل ایوب میگیرد بپوشان موی خود را باد این صحرا شَرَر دارد و این لشکر که من دیدم هزاران دردسر دارد پذیرایی و سرنیزه بههم اصلاً نمیآیند به استقبال مهمان با دل آهن نمیآیند صدای هلهله ترسی به جان بچهها انداخت قدمهای ستوران بر دل این دشت جا انداخت میان کاروان زنها پریشانند، حیرانند دهاتیهای این صحرا بگو آیا مسلمانند؟ بیابان تشنگی دارد خدا را شُکر رودی هست میان کاروان ما عَلَمداری، عمودی هست نمیدانم چرا اینقدر میترسم از این صحرا چرا در گودی این دشت خیمه کردهایم از راه حسینم خواب دیدم خواب دوری خواب هجران را اگرچه مظهر صبرم ندارم تاب هجران را خودم دیدم که افتادی ز مرکب با سر زخمی خودت را میکشاندی بر زمین با پیکر زخمی گروهی با سنان و عدهای را با کمان دیدم و خود را در میان لشکر نامحرمان دیدم گروهی با نوک نیزه گروهی بیهوا میزد وآنجا پیرمردی داشت بر جسمت عصا میزد نمیخواهم ببینم خنجری بر حنجرت باشد و چشم ساربانی در پی انگشترت باشد
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد