نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

یاد ایام نشستن سر یک سفره بخیر خانه ای بود پر از مهر و وفای من و او ما از آن زندگی یاده چه راضی بودیم و رضا بود خدا هم به رضای من و او بستری بود ولی هم سخن خوبی بود جریان داشت در این خانه صدای من و او هدف اصلی دشمن من و زهرا بودیم کشته شد محسنم آن روز به جای من و او راحت بخواب، درد کشیدن تمام شد راحت بخواب، درد کشیده جوان من مانده هنوز بستر تو گوشه ی اتاق با لاله اش چه کار کنم مهربان من مانده است چند تار مویت بین شانه ات چشمم چو دید تیر کشید استخوان من خرمای نخلستان من خرمای ختمت شد همسایگان دیدند و خندیدند و رفتند مَن آذیٰ مومِناً فَقَد آذانی چرا عطشانی چرا عریانی
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد