
گشته محراب من سینهی خستهات با تپشهای این قلب بشکستهام از غم این قلب سوزان شد جدا دستم عمو جان یا حبیبی بین این دشمنان الامان الامان از غریبی... ای که خورشیدی و روی خاک بلا خون دستم شده چون کسوفی تو را هدیهی ناقابلم را شو پزیرا یابن زهرا بین این دشمنان (الامان الامان)۲ از غریبی بعد اکبر شدم از وجودم خَجل زنده ماندن شده، داغ ننگین دل شد تمام آرزویم چهرهام با خون بشویم بین این دشمنان (الامان الامان)۲ از غریبی آسمان رخت ابر ماتم گرفت خون دستم تو را هالهی غم گرفت خون دستم شد وضویم بر رُخت شد آبرویم بین این دشمنان (الامان الامان)۲ از غریبی