
کشاندی به بزم محبت خدا را اگر خورده باشی مِی سامرا را بنا شد سبوی زیارت بنوشم چشیدم کنارش شراب دعا را کنار ضریحی که زهرا نشسته سحر نذر کردم حدیث کسا را چه خوب است جامعه زیر گنبد جماعت بخوانم نماز عشا را بپیچید بین حرم نسخهام را گرفتم ز دست طبیبم شفا را فدای کریمی که در اوج عزت خریده است ناز و ادای گدا را ندیده ز عشاق خود جز اذیت ولی زائرش دیده جود و عطا را نشستی اینجا ولی دست ما نیست خود آورده این جمع حاجت روا را مسلمان و غیر مسلمان ندارد عوض کرده عشقش، دو دنیای ما را کسی که دلت مست طوس است بنگر از ایوان سلطان دو ابن الرضا را فدای امامی که در سامرایش کشیده به شانه، غمِ کربلا را اسیری کشیده ولی تشنگی نه ندیده به روی لبش ردّ پا را کسی وقت تشییع جسمش ندیده تنی پاره پارهتر از بوریا را خرابهنشین بود و تبعیدی اما نخورده دگر غصهی عمّهها را کسی معجری را نبرده به غارت و نشنیده گوش زنی ناسزا را گرسنه نخوابیده اهل و عیالش نشد بالش دخترش سنگ خارا سری را رقیه بغل کرد و بوسید سری سنگ خورده، پُر از ربنّا را