نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

در قفس ماندم غروب آفتاب صحن من است دورم از شهر خودم این آشیان شهر من است چند تکه از کلوخ پادگان سهم من است من که بودم پاک و طاهر رفتهام بزم شراب خندههای بیحیای بددلان سهم من است گرچه از شمشیر زهر چشم میگیرم هنوز از انار آب داری زهر آن سهم من است روی خاک افتادم و وقت اذان گفتم حسین در کنار آب خشکی دهان سهم من است پیش چشم آشنایان یک نفر من را نزد گرچه طئن و خندههای دیگران سهم من است در کمینم لشگری هستند از اوباش نه دوری از بیحرمتی ساربان سهم من است من به قربان کسی که خُرد شد پیش همه گفت دشنام سنان، پیش زنان خیزرانی که بر آن لب میزد بیشتر بر دل زینب میزد
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد