نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

از همان ابتدایت ای آقا شده ام آشنایت ای آقا من فقیر و یتیم و مسکینم من گدایم گدایت ای آقا با ظهور هلال ماه رجب میشوم مبتلایت ای آقا میشود پهن بین هر خانه سفرههای غذایت ای آقا دست و دل بازیت چه بسیار است کرده غوغا عطایت ای آقا پدر و مادرم به قربانت همه چیزم فدایت ای آقا تا زمانی که من نفَس دارم دم زنم از ولایت ای آقا کاش گویم که خیلی آقایی کاش گویم که ابن زهرایی تویی آقا و ما همه بنده ظرف ما از وجودت آکنده مَهبطُ الوَحی و مَعدَنُ العِلمی علم در پیش تو سرافکنده نه که یک مرتبه، هزاران بار دادهای تو خبر ز آینده هادیِ راهِ ما، احادیثت نظراتت همیشه سازنده کوری چشم دشمنان حسود تویی آن آفتاب تابنده که همیشه هدایتت باقی است پرتو نور توست پاینده کافی است تا کمی اشاره کنی شیر در پرده میشود زنده تویی آن کس که می زند زانو پیش پای تو شیر درّنده چه کسی گفته که تو بییاری؟ لشکری از فرشتگان داری با وجود تو کیمیا دارم خوش به حالم که من تو را دارم حال و روز مرا ببین آقا شوق دیدار سامرا دارم دل من لک زده برای حرم تا بیایم حرم، دعا دارم مطمئنّم که می رسم پابوس چون که یار گره گشا دارم نوکری روسیاه و بد داری دلبری خوب و باوفا دارم با دعای تو بچه هیأتیام بین هیأت، برو بیا، دارم بعد از آنی که زهر نوشیدی به خودت بین حجره پیچیدی باز هم رنج بیحساب ای وای باز هم روضه و عذاب ای وای بی حیاهای مست و لایَعقل کارشان کار ناصواب ای وای بیاجازه هجوم آوردند به در بیت آفتاب ای وای نیمهی شب شبیه اجدادت میدویدی چه با شتاب ای وای پشت مرکب، کشان کشان رفتی و شدی نقش بر تراب ای وای وارث حیدری و جا مانده روی دستت رد طناب ای وای چیده شد در مقابل چشمت جامهای پر از شراب ای وای با تماشای بزم باده و جام زنده شد خاطرات مجلس شام روضه میخواند و بر دهان میزد آتش روضه را به جان میزد با همان سوز سینه و اشکش تیشه بر ریشهی خزان میزد روضهها روضههای سختی شد چه گریزی در آن میان میزد خندههای یزید بی احساس طعنههایی به جدّمان میزد جلوی چشم دخترش، نامرد به لبش چوب خیزران میزد ناله میزد تو را خدا بس کن ولی عمداً چه بیامان میزد میدوید او به سمت بابایش به روی خود دوان دوان میزد به عمو جان خود توسل کرد حرفهایی به پهلوان میزد
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد