نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

از همان ابتدایت ای آقا شده ام آشنایت ای آقا من فقیر و یتیم و مسکینم من گدایم گدایت ای آقا دست و دل بازیت چه بسیار است کرده غوغا عطایت ای آقا پدر و مادرم به قربانت همه چیزم فدایت ای آقا تا زمانی که من نفَس دارم مینویسم برایت ای آقا مینویسم که خیلی آقایی مینویسم که اِبن زهرایی با وجود تو کیمیا دارم خوش به حالم که من تو را دارد حال و روز مرا ببین آقا شوق دیدار سامرا دارد دل من لَک زده برای حرم تا بیایم حرم، دعا دارم با دعای تو بچه هیأتی ام بین مردم برو بیا دارم چه کسی گفته که تو بی یاری لشکری از فرشتگان داری ****** شاعر : محمد فردوسی ***** یک نفر انگشترت را می بُرد دیگری بال و پرت را می بُرد گرگی از بالا سرت، رویت پرید می جَوید و پیکرت را می بُرد با لگد بر پهلویِ تو می زد سوی چشمان ترت را می بُرد بین شمر و خواهرت دعوا شده قاتلت رفت و سرت را می بُرد بیش از این تابش نبود از حال رفت حضرت حق مادرت را می بُرد ***** قدم به قدم اومدم با قامت خم اومدم تو قتلگاه چه خبره کجایی پسرم اومدم قربون غصه خوردنت قربون نیزه خوردنت مادر غریبِ گیر آوردنت
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد