
من ز خورشید هم گله دارم بس که آن روز پُر حرارت شد نیزهها را گداخت از گرما و فرو رفتنش چه راحت شد ****** وای من و وای من و وای من میخ در و.... میخ در کم کم ز آتش داغ شد ****** صورتش را به روی خاک گذاشت اَشهَدش را به زیر لب میخواند من از آن خاک هم گله دارم چقدر صورت تو را سوزاند گرد و خاک و غبار سنگین شد بسته شد پلکهای خستهی او تا که چشم میگذاشت بر روی هم نیزه وا کرد حلق بستهی او آنچنان ضربه داشت شدّت که پا روی خاک قتلگاه کشید نای او بسته بود با نیزه ماندهام من چگونه آه کشید؟ آه از ضربههای پی در پی آه از این غریب لب تشنه عدّهای میزدند با شمشیر عدّهای میزدند با دِشنه آنقدر خون ز پیکر او رفت قتلگه شد ز خون او دریا به گمانم که در همینجا بود جسم او شد مُقَطَّعُ الاعضا نه رها میکنند این تن را نه جدا میکنند این سر را محتضر مانده بود و گاه به گاه میشنید او صدای خواهر را