
شب جمعه به دل هوا دارم در سرم شور کربلا دارم شب جمعه، دوباره در بزنم در خیالم به دوست سر بزنم گوشهی قتلگاه، میآیم با دم آه آه میآیم مادرش آمدهاست، میدانم روضهی یا بُنَیَ میخوانم دو سه خط روضه هر که هر جا رفت دل من پا به پای زهرا رفت تا که او بیشتر نفس میزد بیشتر میزدند زینب را تیغشان مانده بود در گودال با سپر، میزدند زینب را شب جمعهاست، روضهخوان زهراست مجلسی گوشهی حرم، برپاست یکی از گودیه زمین میخواند یک نفر، روضهاین چنین میخواند لب گودال خواهر افتاده ته گودال ، مادر افتاده آن طرفتر، برادری تنها بین یک مشت، خنجر افتاده عزت آب و آبروی حرم زیر یک چکمه، بی سر افتاده شب جمعه است، مبتلا شدهای باز مهمان کربلا، شدهای رو به سمت حرم، بایست بگو السلام علی الحسین بگو برای روضه نشستیم و روضهخوان آمد صدا گرفته، غمگین و ناتوان آمد نشست و گفت سلامٌ علیک یا عطشان سلام حضرت لبتشنه، روضهخوان آمد سلام حضرت شیب الخضیب مقتلها نوشتهاند، چه بر روزگارتان آمد نوشتند مقاتل که ظهر روز دهم چه روضهها که ز داغ تو بر زبان آمد سه سیب را سه عدد را سه تیر کافی بود سه بار حرمله هر بار با کمان آمد نوشتند که شاهی ز سر رسید، افتاد اگر غلط نکنم، عرش در فغان آمد نوشتند مقاتل، که عصر روز دهم بلند مرتبهای خسته، نیمه جان آمد بلندمرتبه شاها، همین که افتادی بریده باد زبانم، ولی سنان آمد بلند مرتبه شاها، همین که افتادی به قصد حنجرهات، شمر همچنان آمد بلند مرتبه شاها، همین که افتادی میان هروله زینب، دوان دوان آمد یکی به دِشنه تو را زد، یکی به نیزه ولی یکی به قصد تبرک، عصازنان آمد هنوز داخل گودالی و تنت بر خاک رسید خولی و، در دشت بوی نان آمد برای بردن انگشتر قیمتیات همین که قائله خوابید، ساربان آمد (خسته بود آقا، تازه روی مرکبش نشسته بود آقا میزدند سنگ سرش، شکسته بود آقا خسته بود آقا)۲ (تک و تنها رفت، که صدای گریه تو خیمه بالا رفت دم رفتن طرف، خیمهی زنها رفت)۲ تنهای تنها بود، تنهای تنها رفت آرومه جون من، زیر دست و پا رفت هر کی از راه اومد، سرنیزه خرجش کرد پیش همه زینب، از خولی خواهش کرد افتاده بین قتلگاه، تو چنگ کینهی سپاه نداره دیگه جونپناه، پناه عالم شدی چه درهم، پناه عالم باور نداره زینب، ولی داره میبینه رو سینهی داداشش، شمر لعین میشینه شمر اومده و رو سینه تا نشسته پهلوت شده شکسته پشت و روش نکن پیش نگاه خواهر رو پای مادرِ سر، گلوی خشک و خنجر شلوغه و برو بیا، از تیغ و تیر و نیزهها یه پیرمردی با عصا، اومده گودال میونه جنجال همه میونه گودال، با دست پر رسیدند همه میونه گودال، با دست پر رسیدند انگشتشو برای، انگشترش بریدند با وضو همه زدند به قصد غربت تنش میره به غارت چقدر شده جسارت نیزه هاشونو تو بدنش، شکستن نعلای تازه بستن