نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

لبریز از تو گفتنم اما نمیشود اصلا زبان برای سخن وا نمیشود لکنتزبان گرفته و ماندهام هنوز دَم از شما زدن به تقلا نمیشود عمری قلم گرفته و یک خط نوشتهام بر روی دفتر دلم آقا نمیشود وصف تو کار من نه، که کار خود شماست مجنون که از قبیلهی لیلا نمیشود فرض محال کردم و دیدم که باز هم در این خیال وسعتتان جا نمیشود ساقی بریز باده که بر خود قلم زنم دَم از ظهور حضرت صاحب قلم زنم گفتم که جرعهای زنم از آبشارتان لکنتزبان گرفتهام اما کنارتان سر،سرخوشم نذر توام تا ابد،ابد هر،هر نفس ز،زندهام از،از بهارتان من،من غلا،غلام دَ،درگه توام من،من کجا،کجا و شَشَه شهریارتان از،از ازل شُ شدهام مبتلای تو دل،دل دلم شُ شده، شده دُ دُ دچارتان ال الکنم مَ مدح تورا گُ گفتنم خطاست بگشا گره،گره ز من شرمسارتان باب المراد، باب دلی، ابوالفضائلی ای شکل مرتضی چقدر خوش شمایلی جان دوبارهای به شجاعت دمیدهاند وقتی حماسه را به تَصَوُر کشیدهاند روز ازل میان تمامی واژهها نامی برای معنی مردی گزیدهاند وقتی که نام حضرتتان برده میشود دلها رمیدهاند و نفسها بریدهاند زیبایی و وقار و شب و صبح پیش هم در چشمهای مست شما آرمیدهاند میخواستند کعبه بلرزد تمام قد عباس را شبیه علی آفریدهاند جبر است و اختیار شدم آشنای تو عشق است اگر که سر بدوانم برای تو این شال نیست، زلف دل آرای دلبر است این سَرو نیست، قامت شمشاد پرور است این تیغ نیست، اَبروی پیوسته ای کمان این شانه نیست، اوج هزاران کبوتر است این هیبت که هست که اینسان قیامت است این بازوی که هست که اینسان تناور است مژگان نگر که وسعت دلها گرفته است چشمش نگر که آینهی مهر گستر است از هرچه بگذریم سخن دوست خوشترین عباس مرتضی و ابالفضل حیدر است تو انتخاب فاطمهای بیقرین شدی تو سرفرازی سر اُمُّ البنین شدی ای آرزوی ما و خیال شهابها تنهاترین تجسم زیبای قابها ای اَبر پر كرامت بارانيم ببار بر اين كوير خشك به جان سرابها مارانگاه كن نظری زير و رو شويم شايد كه بگذريم همه زين حجابها حك گشته است روی تمامی نخلها ای مشكت آبروی تمامی آبها ای يكتنه سپاه خيام امير عشق ای جانپناه زينب و جان ربابها با تو كسی به كوچهی غمها گذر نكرد با تو كسی به قامت زينب نظر نكرد پای شريعه چشم به چشمت برادرت آمد ولی خميده كمر پای پيكرت طفلان هنوز چشم به راه رسيدنت چشم رباب چشم علی چشم خواهرت يك دختر سه ساله در خيمه مانده است در انتظار ديدن لبخند آخرت اما ز بس كه بر بدنت تير خورده است عضوی نمانده است بر اين جان پرپرت اُمُّ البنين نبود نشينی به دامنش زهرا گرفته رأس تو را جای مادرت لب تشنهايم وساحل دريا نشستهايم ما اين شكوه را به تماشا نشستهایم ما از کنار ساقی و مِی جُم نمیخوریم تا باده در خُم است همینجا نشستهایم مجنون شديم و چشم به راه كرامتت در آرزوی محمل ليلا نشستهايم عمريست با مسيح وسليمان و خضر ونوح در سايهسار آن قدوبالا نشستهايم رويت نديده ایم و سر خود بريدهايم شوريدهتر ز هر چه زليخا نشستهايم كاری كه كرد چشم تو مارا شكار كرد مارا هميشه در به درِ روزگار كرد وقتی نبرد تازه نفسگير ميشود لبخند برلبان تو تصوير میشود وقتی زره به سينهی خود میزنی گره اين شانهها به هيبت يك شير میشود تونعره میكشی به رجز خوانيت عجيب تا هفت آسمان پر تكبير میشود وقتی كه تيغ تيز كمی چرخ میدهی يك دشت پر سپاه زمينگير میشود هرسو نگاه میكنی از كشته پشته است انگار ضربههای تو تكثير میشود موسي بگو عصای خودش را رها كند جايی كه كوه را دَم تيغت جدا كند یا اباالفضل اباالفضل اباالفضل...
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد