نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

رسیده رزق عالم از سر خوان ابوفاضل تبرّک میکند هر سفره را نان ابوفاضل کسی که اربعین تا کربلا رفتهست میداند تمام زائران هستند مهمان ابوفاضل چه جای غصّه خوردن هست تا وقتی که در عالَم گرهها باز خواهد شد به دستان ابوفاضل کُمِیت زندگیاش، لنگ میماند هر آن کس که نمیبندد دخیلش را به دامان ابوفاضل پس از حیدر، نوشتم لا فتی الّا اباالفضل و سپس لا سیف الّا تیغ برّان ابوفاضل گدا از صحن او مانند سلطان میزند بیرون که میبارد کرم از طاق ایوان ابوفاضل امام ارمنیها روز تاسوعا اباالفضل است که باید گفت آنها را مسلمان ابوفاضل برای وصف ایثار و وفای او همین بس که شکست اَبرو ولی نشکست پیمان ابوفاضل گره در کار مَشک افتاد تا بر خاک، دست افتاد گره وا میشود تنها به دندان ابوفاضل فقط داغ برادر را برادرمرده میداند که زینب را در آخر کشت فقدان ابوفاضل **** کاشفالکربی و تمنّا من دستهای همیشه بالا من تو بر این خاکها بکِش دستی اگر این خاک زر نشد با من تو بزرگِ قبیلهی آبی تو فراتی غدیری اما من خشکسالم کویر بیآبم روزگاریست تشنه میخوابم زلف ما را زِ مشک وا نکنید شب ما را از آن جدا نکنید تازه طفل رباب خوابیده جان آقا سر و صدا نکنید تیرها روی این تن زخمی خودتان را به زور جا نکنید تا تو بودی خیمهها آرام بود دشمن از بیحرمتی ناکام بود تا تو رفتی خیمه را آتش زدند عباسم و در پیِ خطر میگردم دورو بَرِ خیمه تا سَحر میگردم صدبار اگر علقمه را فتح كنم هر بار دوباره تشنه برمیگردم **** جز آن زمان که مشک به دندان گرفته بود در عمر خویش خندهی دنداننما نکرد
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد