نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

ازل نوشت خدا تا ابد علی باشد و در تلاطم دل جزر و مد علی باشد میان هول قیامت، قیامتی باشد اگر به روی لبانت مدد علی باشد به ذوالفقار تراشیدهاند با زر سرخ خداست یا صمد و یا اسد علی باشد همه فرار که کردند در اُحُد دیدند که گرد حضرت احمد، احد علی باشد هزار شکر که آمد علیِ اُمِّبنین که تا نشان بدهد مستند علی باشد نوشت بعد علی دست کبریا عباس که السّلامُ عَلَیکَ الامیر یا عباس دویده است زمین از چه، از مدار خودش زمان چه دیده که جامانده از قطار خودش زمان مگر به عقب رفته است گویا که دوباره کعبه ترک خورده در حصار خودش به پشت حجرهی امُّالبنین به شوق و شکوه نشسته حضرت مولا به انتظار خودش قدم گذاشته ماهی به دامنِ خورشید قدم گذاشته ماهی به جلوهزارِ خودش شدهاست چشم علی مست جلوههای علی شدهاست چشم خدا محو شاهکار خودش رسیدهاست عَلَم را بگیرد از حیدر که ذوالفقار شود گرم کارزارِ خودش جمال جمعِ بنیهاشم و جلال حسین سلام حضرت دارُالشفای آلِ حسین به بام کعبه برو ای خطیب سرورها که بعد از آن به تو در سجدهاند منبرها منافق این طرف است و یهود آن طرفت بگو علی علی و از حُنین و خیبرها نفس بلند نمیگردد از کسی والله که بشنوند صدای تو را مگر کرها برآر بیرق خود را رشیدِ آل الله درار با نفس خود، دمارِ کافرها کفیل بیت حسین، این چه خادمیست تو را که خدمت تو کمر بستهاند قنبرها زمان رزم و رجزها، حسین مست تو بود چه کیف میکرد آن تیغ که به دست تو بود سپاه از عَلَمَت بیاراده میپاشید چه سخت آمده بود و چه ساده میپاشید مقابل تو سپاهی از آهن و پولاد مقابل تو زِ لشکر بُرادِه میپاشید همین که تیغ تو چرخی به دور سر میزد سواره، سرزده میشد، پیاده میپاشید نگاه نافذ مولا، تویی و میدیدند که کوه پیش علی ایستاده میپاشید چه مست، مِیسره خود را به مِیمنه میزد مگر که ساقی مِیخانه، باده میپاشید دودَم زدی، چقدر مست یکدم افتاند تِلوتِلو همه خوردند و با هم افتادند دو چشم ناز تو خوش میکشند ناز از هم نمیکنند دو بد مست، احتراز از هم شدی به خواب و به هم ریخت خِیل مژگانت گشای چشم و جدا کن سپاه ناز از هم میان ابرو و چشم تو، فرق نتوان داد بلا و فتنه ندارند امتیاز از هم کس از زبان تو با ما سخن نمیگوید چه نکتهایست که پوشند اهل راز از هم تو در نماز جماعت مَرو که میترسم کُشی امام و بپاشی صف نماز از هم قسم به پینهی پیشانیات عزیزِ خدا نشستهایم به مهمانیات عزیزِ خدا خمی که اَبروی شوخ تو در کمان انداخت به قصد جانِ منِ زارِ ناتوان انداخت منی که خم نشدم پیش کس، چو نام تو رفت دلم رُبود و سرم را به آستان انداخت مقرّب تو که شد جبرئیل بالش سوخت حرم فرشتهی ما را از آسمان انداخت دعا نکرده کنارت حوائجم دادند حرم دعای مرا اوج آسمان انداخت دعای مادرم و سفرهی اباالفضلش گرفت روی لب من، حسینجان انداخت حدیث غیرتِ باب الحوائجی شما طمع به جان کریمانِ این جهان انداخت دلت هلاک حسین و دلت مریض حسن جوابکرده زیاد است، ای عزیز حسن کشید نقش تو نقّاش و اشتباه کشید به جای آنکه کشد آفتاب، ماه کشید تو را کریم و بزرگ و تو را امید همه مرا گدای شما و مرا نگاه کشید به روی سینه، دو دستت کشید، مرد ادب برای خاطر زینب، دو تکیهگاه کشید تو را عموی رشید و تو را خیال جمع برای دختر معصومِ بیپناه کشید تو را کشید که بر مَشک، خم شدی تشنه برای گریهی نوزاد خیمهگاه کشید قلم شکست همینکه قلم شدی عبّاس رشید رفتی و حالا چه کم شدی عبّاس
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد