
ای به آل هاشمین زیباترین شیرزاده دامن ام البنین پاسدار نامداری علي ذوالفقار پاسداری ِعلي قامتت محشر، نه بيهمتاستي هيبت عباسیات يکتاستي دستهايت بوسهگاه پنج نور پنج نور اما خدا را در ظهور آفرينش را دو چشمت مات کرد فخر بر تو مادر سادات کرد با خيالت ناب میجويد دلم باده خورشيد مینوشد دلم در مقامت اي سپهر بيکران مانده انگشت شگفتی بر دهان اي قيامت کرده حتي بيقيام سايهات بر سقف عالم مستدام عرش زير گام تو پر ريخته جبرئيل وحي شهپر ريخته قلب زهرا را رُخت آرام کرد حيدرت باب الحوائج نام کرد يکهتاز بيمثال رزمگاه اي سپاه خيمههاي بيسپاه اي ستيغِ مردي اي مردي سرشت از رکابت بوسه میگيرد بهشت پنجههايت تيغ تيز ذوالفقار بازي عهد شبابت کارزار صاعقه ميريزد از شمشير تو رعد بارد از شتاب تيرِ تو چشم دوزخ مات شمشیرت شده طاق عالم چلهی تیرت شده بين گرما گرم جولان نبرد مدح تو میگفت ميدان نبرد وقت رزمت سخت طوفانخيز بود آسمان از هيبتت ناچيز بود مرکبت آتش، سلامت مرگ بود پيکر دشمن پريشان برگ بود واي از چشمت که هنگام ستوه لرزه میانداخت بر بنيانِ کوه گر چه دادي بر ادب روح بقا هم حسيني هم حسن هم مرتضي بر کَفَت شيرازهی قاموس عشق مايهی آرامش ناموس عشق گاه هستی کاشف الکربالحسين گاه پاهايت رکاب زينبين گاه پرچمدار ميدان میشوی گاه همبازیِ طفلان میشوی گاه طوفان با رجزها میکنی فتح باب از ذکر زهرا میکنی گاه قلب دشمنان را دشنهای اگاه گريان لبان تشنهای گاه پاينده چو تيغ آفتاب گاه هم شرمندهی طفل رباب گاه بر درماندگان هستی جواب بيجوابي گاه در پيش رباب گاه تن را سروِ محمل ميکنی گه به مشک آب حايل ميکنی کودکان گفتند دنبالت به درد اي عمو بیمشک آبت بازگرد مشک آب از سوز آهت میگريست مادری در قتگاهت میگريست يا أباالقِِربة هر شام و روز گرد قبرت آب میگردد هنوز