
عرض ارادتم به اباالفضل، بارها برده مرا به جُرگۀ بی اختیارها چون موج، سر به سینۀ هر صخره می زنم آثار عاشقی است، از این گونه کارها محدودِ ما، یکی دو قبیله نمیشود عشقش دوانده ریشه به ایل و تبارها مانند او، نیامده دیگر به روزگار مانند من، گدایِ نگاهش هزارها هربار که صدا زده ایمش، رسیده است نامش به دادِمان، وسطِ کارزارها