
زینب به مقتل دیده از جانش خبر نیست بوی گُلش میآید و از گُل خبر نیست از زیر تیغ و نیزهها، آمد صدا: زینب بیا میگفت و میگریست که جانسوز نالهای آمد ز خنجر شَه لبتشنگان برون کای عِندَلیب گُلشنِ جان آمدی، بیا ره گم نگشته، خوش به نشان آمدی، بیا ***** نِی همین دختر به روی نعش باب افتاده بود آن تنِ بیسر شده آغوش خود بُگشاده بود ... ما آن شقایقیم که با داغ سینهسوز جامی گرفتهایم و به صحرا نشستهایم تا موج حادثات چه بازی کند که ما با زورَق شکسته به دریا نشستهایم طفل زمان فشرد چو پروانهام به مُشت جُرمِ دَمی که بر سر گُلها نشستهایم