
زیر سنگینی زنجیر سرش افتاده خواست پرواز کند دید پرش افتاده میشود گفت کجا تکیه به دیوار زدهست بسکه شلاق به جان کمرش افتاده آدم تشنه عجب سرفۀ خشکی دارد چقدر لختۀ خون دور و برش افتاده گریه پیوسته که باشد اثراتی دارد چند تاری مژه از پلک ترش افتاده هر کس ایام کهنسالی عصا میخواهد پسرش نیست ببیند پدرش افتاده آنکه از کودکیاش مورد حرمت بودهست سر پیری به چه جایی گذرش افتاده به جراحات تنش ربط ندارد اشکش حتم دارم که به یاد پسرش افتاده شاعر: حسین رستمی ***