
در این زندان که ره بستهست پرواز صدایم را نمیبینم کسی را جز خودم را و خدایم را سرم را میگذارم روی زانوهای لرزانم یکایک میشمارم غصّههای زخمهایم را پریشانحالم و از استخوانم درد میریزد نمیجویم زِ دست هر کس و ناکس دوایم را اگر چه زخم تن دارم کبودیِ بدن دارم ولی خرج عبادت مینمایم لحظههایم را حضور دانهی زنجیر در راه گلوگاهم دو چندان مینماید بغض سنگینِ دعایم را نمیگویم چه کرده تازیانه با وجود من ببین پُر کرده خونِ پیکرِ من بوریایم را اگر بنشسته میخوانم نمازم را در این زندان غُل و زنجیرها کوبیده کرده ساق پایم را **** ای به زندان کرده خلوت با خدا موسی بنِ جعفر ای همه آزادگان را مقتدا موسی بنِ جعفر ای که در حبس بلا بودی به فرمان الهی هم قَدَر را هم قضا را رهنما موسی بنِ جعفر با نگاه نافذت ای موسیِ آل پیمبر شد عصا در دست موسی اژدها موسی بنِ جعفر در دل مطمورها داری به فرمان الهی حکمرانی بر سماواتِ اعلا موسی بنِ جعفر کاظمینت از برای شیعیان و دوستانت هم مدینه، هم نجف، هم کربلا موسی بنِ جعفر شب که تاریک است و تنهایی چراغ توست با تو حلقهی زنجیر میخواند دعا موسی بنِ جعفر این عجب نبْوَد که کوه و دشت و صحرا و بیابان با تو گردد همنوا و همصدا موسی بنِ جعفر تا بوَد جانم به تن دست از ولایت برندارم از ولادت با تو بودم آشنا موسی بنِ جعفر ناز بر فیض مسیحا میکنم جایی که باشد خاک درگاه تو بر دردم شفا موسی بنِ جعفر عضو عضوم گر زِ هم گردد جدا صد بار بهتر کز تو یک لحظه دلم گردد جدا موسی بنِ جعفر تربت و صحن و سرای توست در شهر دل من هر دلی بر توست یک صحن و سرا موسی بنِ جعفر شهرت بابالحوائج در امامان را تو داری إنس و جان آرند در کویت رجا موسی بنِ جعفر کلّ خلقت را دهی حاجت اگر آرند خلقت بر درت پیوسته روی التجا موسی بنِ جعفر دوست دارم کز دو چشم خویش در پای ضریحت اشک ریزم بر تو هر صبح و مسا موسی بنِ جعفر بابالحوائج موسی بنِ جعفر... تو همان چشم خدای ذوالجلالی کز نگاهی خلق عالم را کنی حاجتروا موسی بنِ جعفر بابالحوائج موسی بنِ جعفر...