ای نور قلب عاشقم

ای نور قلب عاشقم

[ حاج حسن خلج ]
ای نور قلب عاشقم
شمع این خانه تویی
زهرا زهرا مرو مرو
لطف کاشانه تویی

ای مرغ پرشکسته‌ی افتاده کنج قفس
از فرط غسل فاطمه در سینه مانده نفس

ممنونم اگر نروی
می‌میرم اگر بروی
زهرا مرو

زهرا تو پناه منی
گرمی‌دِه آه منی
زهرا مرو

یا زهرا...

*****

در سپهر بلند عصمت باز
مِهر با ماه روبرو می‌شد
بعد چندی دوباره فاطمه داشت
با علی گرمِ گفتگو می‌شد

به اجابت رسیده بود آری
خواهش مرتضی، دعای علی
باز رخسار ماه زهرا بود
قاب در بین دست‌های علی

چشم در چشم، چهره در چهره
هر دو دلداده، هر دو وابسته
خسته، دردمند، آزرده
اشک می‌ریختند آهسته

اشک از دیده جاری، می‌گفتند
سخن از ماجرای غربتشان
و گره خورد در گلوهاشان
بغض از این‌همه مصیبتشان

آه از بی‌وفایی دنیا
آه از دست مردم نامرد
رنج می‌بُرد حیدر از این‌که
ناله می‌کرد فاطمه از درد

سمت در بود سوی صحبتشان
چقدَر درد بود در دلشان
یاد آن روز سخت افتادند
روز سختی که سوخت منزلشان

در و دیوار و شعله و شلّاق
کفر با بغض و کینه شد همدست
کار مشکل شد و به فضّه کشید
فاطمه بار شیشه داشت، شکست

اینک از ماجرای آن ایّام
دو سه ماهی گذشته بود ولی
زخم مسمار تازه بود هنوز
رنگ خون بود رنگ چشم علی

مرد بود، از مرور خاطره‌ها
شرمگین شد علی، اذیت شد
درد دل‌ها که گفته شد، زهرا
تازه آماده‌ی وصیّت شد

گفت زهرا سفارشات و
به گوش بود سرتاسر امیر عرب
امر بانو مُطاع بود و علی
چَشمی گفت در کمال ادب

کار از حرف و لفظ و جمله گذشت
در سکوتی عمیق واماندند
دردهای نگفتنی را از
چشم هم با نگاه می‌خواندند

گاه‌گاهی ولی غم خود را
در دل لفظ آه می‌گفتند
محرمانه که نشنود زینب
با هم از قتلگاه می‌گفتند

پیش چشمان خیسشان انگار
دشت کرب‌وبلا مجسّم بود
سوّم ماه، گوشه‌ی حجره
ظهرِ روز دَه محرّم بود

همه مشغول غارتند و کسی
فکرِ احوال زار زینب نیست
با صدای بلند می‌خندند
بینشان یک نفر مؤدّب نیست

عدّه‌ای بی‌حیا که در گودال
پا نهادند روی سوره‌ی فجر

*****

افتاده بین قتلگاه
تُو چنگ کینه‌ی سپاه
نداره دیگه جون‌پناه
پناه عالم

دورش پُر از کمینه
زینب داره می‌بینه
رُو سینه‌ی داداشش
شمر لعینه

بالای گودال هی می‌ره از حال
پیر شده زینب قدّ هزار سال

سالار زینب...
...
دیدمت بین اون آشوب
سینه‌ای که شده پاکوب
پیرمرداشونم با چوب
تو رو می‌زدنت
...
ممنونم اگر نروی
می‌میرم اگر بروی

ای نخل بریده‌ثمر!
ای مادر کشته‌پسر!
...
همین‌که تو باشی کنارم خوشم
تو را این‌قدَر هم که دارم خوشم

بمان، راضی‌ام، از علی رُو بگیر
بمان، دست خود را به پهلو بگیر

مبین چادرت رنگ و رُو باخته
لباس تو از خون گل انداخته

خودم چادرت را رفو می‌کنم
لباس تو را شستشو می‌کنم
...
اگرچه بین خسوفی هنوز ماه منی

نظرات